محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
939
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر غريو از بزرگان مجلس بخاست * كه گوئى چنين شوخ چشم از كجاست غنو - [ بفتح غين و نون ] بمعنى بخواب . مثالش حكيم سنائى گويد : بيت « 1 » از روان شرع را متابع شو * پس مرفه بكام دل بغنو و بمعنى خوابيدن نيز آمده [ 1 ] . مثال اين معنى ناصرخسرو گويد : بيت « 1 » چون يقينم كه نگيردت همى خواب و غنو * من بىطاعت در طاعت تو چون غنوم غاو - در فرهنگ بمعنى گاو باشد ، و بمعنى گوى كه در زمين برند نيز آمده [ 2 ] . غيو - [ به وزن ديو ] يعنى بانگ و فرياد . مثالش حكيم سنائى فرمايد : بيت « 1 » صدمت صور و غيو تو گه جنگ * هر دو همره چو رنگ با ارتنگ و غو نيز گويند - بفتح غين - [ 3 ] . مع الهاء غباره - [ بباى موحده و راى مهمله . به وزن ستاره ] در نسخهء ميرزا چوبى باشد كه گاو بدان رانند . مثالش شاعر [ 4 ] گويد : بيت « 1 » خصم تو گاويست خرنهاد كه هرگز * نرم نگردد مگر بسخت غباره و در فرهنگ فخر قواس - به زاى معجمه - [ 5 ] به نظر رسيده [ 6 ] . غناوه - [ بنون و واو . به وزن گشاده ] سازى است مطربان را و در زفاف گويا يكى از اقسام بازيها باشد . غراره - [ بدوراى مهمله . به وزن فتاده ] نوعى از پوشش سلاحى باشد . كذا فى الادات [ 7 ] .
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 1 ) در برهان معنى امر بخوابيدن و معنى خواب مقابل بيدارى نيز دارد . ( 2 ) رجوع به شبغا و شوغا و شبغا شود ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) . ( 3 ) در برهان غو معنى آواز بسيار بلند مانند فريادى كه جنگجويان روز جنگ كنند و صداى رعد و آواز كوس و نفير و كرنا و امثال آن نيز دارد . ( 4 ) شاعر ناصرخسروست اما شعر در ديوان او نيست . ( 5 ) يعنى : غبازه . و اين صحيح است . ( 6 ) در برهان معنى چوبدستى هم دارد . ( 7 ) برهان گويد برخى گفتهاند غراده است بمعنى خود آهنى و بفتح اول آب در دهان كردن و جنبانيدن باشد براى پاك كردن دهان ( مضمضهء عربى ) . ( اما غراره درين معنى صورتى از غرغرهء عربى مىنمايد ) .